عامل ناشناخته
متن هاي زيبايي شريعتي ، عكس شريعتي ، شعر ، متن ادبي ، شعرهاي عاشقانه ، دل نوشته و....
رسيدن ماه محرم را بر همه عاشقان حسيني تسليت عرض مي نمايم . آنان كه رفتند كاري حسين ي كردند آنان كه ماندند بايد كاري زينب ي بكنند وگرنه يزيد يند (دکتر علی شریعتی ) نه در حالت بمان، نه در جايت بمان! همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدأ، به سوی مقصد به سوی آنجا که مي توانی انسان باشی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد با تو، دریا با من مهربانی می کند با تو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند با تو، من با بهار می رویم با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم با تو، من در شیره ی هر نبات میجوشم با تو، من در هر شکوفه می شکفم با تو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم با تو، من در روح طبیعت پنهانم با تو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم با تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند. بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر سحر نزديك است. هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واي اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران هم غم هست به دل غم من ليك غمي غمناك است. (دکتر علی شریعتی ): ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت کودکی بی حاصل ، نوجوانی باطل وقت پیری غافل ، به زبانی دیگر کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت ، در کهولت حسرت (عكس زيبا ) تو دریا بودی و من قایقی خرد / که هرجا خواست امواجت مرا برد دلم پارو زن بیچاره ای بود / که در امواج عشقت یک شبی مرد . . . عشق يک واژه زلال است ، تو بايد باشي ، قلب من زير سوال است ، تو بايد باشي فال حافظ زدم آن رند غزل خوان هم گفت ، زندگي بي تو محال است ، تو بايد باشي . . . (دکتر علی شریعتی ) بسوزم چه امید بندم در این زندگانی که در نا امیدی سر آمد جوانی سر آمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی بنالم ز محنت همه روز تا شام بگریم ز حسرت همه شام تا روز تو گیی سپندم بر این آتش طور بسوزم از این آتش آرزوسوز بود کاندرین جمع نا آشنایان پیامی رساند مرا آشنایی ؟ شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک ندیدم نشانی ز مهر و وفایی چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر کا از یاد یاران فراموش باشم ندانم در آن چشم عابد فریبش کمین کرده آن دشمن سیه کیست ؟ ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست ؟ ندانم در آن زلفکان پریشان دل بی قرار که آرام گیرد ؟ ندانم که از بخت بد ، آخر کار لبان که از آن لبان کام گیرد ؟ نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را.........
(عاشقانه ) در ملك غم گدایم و سلطان من تویی دردم تویی طبیب تو درمان من تویی من تشنه وصال توام در کویر عشق سیراب کن ببار که باران من تویی در ظلمت شبانه هجران شدم اسیر خورشید من تویی مه تابان من تویی شعر و غزل ز وصف جمال تو مانده اند حساس و شعر و دفتر و دیوان من تویی مردم اگر به ملک سلیمان کنند ناز من مفتخر به اینکه سلیمان من تویی ( شعر) و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد و نخواهيم پلنگ از در خلقت برودبيرون و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت و اگرغنچ نبود لطمه مي خورد به قانون درخت و اگرمرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت وبدانيم كه پيش از مرجان خلئي بود در انديشه درياها در اندیشه دریاها (سهراب سپهری) می توان تنها شد می توان زار گریست می توان دوست نداشت و دل عاشق آدمها را٬ زیر پاها له کرد ! می توان چشمی را٬ به هیاهوی جهان خیره گذاشت می توان صدها بار٬ علت غصهی دل را فهمید ! می توان ... می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود ! آخرش هم تنها ٬ میتوان تنها رفت ... یادگاری !؟ همه جا تلخی و سردی و غرور فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بد خلقی بود !! ولی ای کودک زیبای دلم ٬ آن ور سکه تماشا دارد: شهری از مردم آبی سرشار ٬ آسمانش و زمین مثل آن شهر ولی من و تو با همه آدمهاش ٬ غرق احساس غروریم به عشق !
دل هر آدم عاشق که شکست٬ قلب ما می شکند ! همه جا لبخند است و زمین ٬ مفتخر است به تن سبزی که ضرب گام من و تو ٬ بر دلش می پیچد ! من و تو خوشبختیم ٬ ما خدا را داریم ٬ ما غم چلچله را ٬ وقت بوسیدن دستان بهار مثل یک شعر قشنگ ٬ از دلش میخوانیم ! می توان خوب شد و خوب دید و خوب اندیشه نمود می توان عاشق شد می توان با باران به سراغ دل عاشق هر یاری رفت می توان باز گریست ٬ اما از شوق سبز شدن دور ترین بوتهی خاک می توان ... اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است چقدر اين ثانيه ها نامردند گفته بودند که بر مي گردند برنگشتند و پس از رفتنشان بي جهت عقربه ها مي گردند آه اين ثانيه هاي بي رحم چه بلايي به سرم آوردند نه به چشمم افقي بخشيدند نه ز بغضم گرهي وا کردند از چه رو سبز بنامم به دروغ لحظه هايي را که يکايک زردند لحظه ها ،همهمه هايي موهوم لحظه ها، فاصله هايي سردند بگذاريد ز پيشم بروند
لحظه هايي که همه بي دردند (شعر) دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید ! بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید فقط ... از حال زمین بی خبرم نگذارید (دکتر علی شریعتی ) من از دو کار نفرت دارم : یکی درد دل کردن که کار شبه مردهاست و یکی هم از خود دفاع کردن یا برای تبرئه کردن خود جوش زدن که کار مستضعفین و آدم های سست است. شجاع به همدرد نیاز ندارد و از ناله شرم دارد. مرد بی گناه را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع می کند؛ زمان تبرئه اش می کند. پلیدان هرگز نمی توانند پاکدامنی را آلوده کنند هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند (متن ادبي )
شانه هايم به اندازه تمام کوه های جهان ميل به داشتن تکيه گاه دارند چشمانم به اندازه تمام آبشارهای جهان ميل به ريزش دارند . دستانم به اندازه تمام کودکان جهان ميل به نوازش دارند هنوز هم با يک لبخند صادقانه دوست پيدا می کنم هنوز هم با نگاهی پر اميد به آينده می نگرم... هنوز هم کودکم و ميل به بازی دارم ولی... هنگاميکه جاده مه گرفته است و سرد٬ چگونه می توان با تن زخمی و پر درد از اين طوفان به سلامت سفر کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟ 





(دكتر علي شريعتي )
(خدايا!)
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


(شعر ) 
اینجا تنها به این امید دم میزنم
كه با هر نفس گامی به تو نزدیك تر
میشوم . این زندگی من است


گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
این قدر آینه ها را به رخ من نکشید
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
| Design By : Night Skin |





